سلام به همه دوستان گلم
من میخوام به در خواست یکی از دوستام کمی از خودم بگم
معرفی خودم:
من احمد رضا هستم من درس خوندنو دوست دارم ولی از امتحان متنفر
بوده و هستم چون امتحان گرفتن نمیتونه ملاک حقیقی شخص رو بسنجه.
از علاقه هام بهتون بگم که من عاشق ورزشم و طرفدار یکی از تیم های
فوتبال پایتخت و همچنین مشاوره شدن و مشاوره کردن و دوست دارم
به کسی کمک کنم و هر کاری که از دستم بر می آد براش انجام دهم
فصل مورد علاقه ام بهار و زمستان است زمستون رو به خاطر سفیدیش
و بهار رو به خاطر رویشش دوست دارم
رنگ مورد علاقه من آبی آسمونی - قرمز-ولی خودمونیم همه رنگها زیبا
هستند و دوست داشتنی
غذای مورد علاقه من برنج و خورشت سبزی همراه با
سالاد (کاهو -گوجه - خیار ) است
موسیقی مورد علاقه من پاپ و صداهای دکتر اصفهانی -همایون -
پورسعید-و در سنتی هم صدای شجریان - سراج - و در مداحی
هم عاشق صدای حاج احمد اصفهانی و نبوی ودر غیر مجازها هم
هر که خواست سوال کنه
تا خصوصی بهش بگم
بهترین خاطره :قبولی در کنکور سراسری و .........
بدترین خاطره که سالیان ساله عذابم میده اینه که من در سال
سوم راهنمایی در امتحان ثلث دوم در درس حرفه و فن کتاب
را مو به مو حفظ کرده بودم که وقتی معلم ورقه ها رو دید
نمره-۰- صفر (رحمه الله علیه )را پای ورقه گذاشت و در جلوی
تمام همکلاسی هام آبروی منو برد و گفت تو تقلب کرده ای چون
از رو کتاب رونویسی کرده ای و جالب اینجا بود در هنگام امتحان
این معلم که فامیلش هم گلابی بود از اول تا آخر امتحان بالای سر
من ایستاده بود و من در اعتراض به حرف او گفتم یکبار دیگر امتحان
بگیر اگه من بهمین صورت ننوشتم که قبول نکرد و با وساطت مدیر
مدرسه و آشناها با پارتی تمام که معدل من خراب نشود بمن نمره
-۹- داد ولی در امتحان نهایی جبران کردم و مشت محکمی بود که
از این طریق به او وارد آمد
یه سوتی هم تو دانشگاه دادم در دانشگاه استادی داشتیم به
نام خانم هاشمی که استاد درس روانشناسی رشد ما بود و
گفت دو نفر جهت کنفرانس دادن یکی از برادران و یکی از خواهران
داوطلب بشند که من از برادران داوطلب شدم و روز کنفرانس
فرا رسید و من داشتم در برابر حدود ۱۰۰نفر دختر وپسر کنفرانس
میدادم که دیدم همه به من نگاه نمی کنند و دارند
پیت پیت میخندند (خصوصا دخترا )و پسرها همه خجالت زده
و رنگشون پریده و به من با ایما و اشاره یه چیزی می گفتند
که متوجه نشدم
و وقتی کنفرانس من تموم شد تا رفتم بنشینم یکی از
دوستام بمن گفت آبروی ما پسرها رو بردی گفتم مگه چیکار کردم
که گفت اینجا را ببین و من دیدم که زیپ شلوارم را فراموش کرده ام
ببندم که دیگه نتونستم از خجالت در کلاس باشم و بدون اجازه به
بیرون دویدم و تا سه جلسه در این درس به کلاس نرفتم .
بهترین آرزو دیدن بچه های پیوندی هام است
و من یادی میکنم ازهمشون علی که همیشه جاوید است
- و فاطمه دختر تنها و هنرمند من که خیلی با ذوقه -
سپیده هنرمند به تمام معنا - مائده دختر زود رنج ولی بانمک
که این خاطرات به پیشنهاد او بود -سمانه روانشناس آینده
و دختری پر شور - فاطیما بازیگر دوست داشتنی-
شیوا کو چولوی نازنین که در استرالیاست - و نیایش
دختر با ذوق شادی که نام وبلاگ بر عکس اسمشه
و هانیه و پریا و فرزانه واحمد عنکبوتی متخصص بازیها
ومحسن و پرستو که خدا صابرو نصیب او کنه مهتاب و
گروه شب آفتابی و نیلوفر- رویا -سعاد -صدف قند عسل
-نازنین گلها-المیرا- بهناز -آلتینا - محدثه دختر شیطون و بانمک
-کامران ومهسا-عاطفه دختر تازه شاداب شده از غم -
نازنین عشق-ندا دختر آسمانی -الناز - دو همکلاسی فریبا و ستایش
- ناهید-مسعود که منتظر اخراجیهای ۲ از او هستم سروناز
-عاشقانه های خانوم کوچولو و علی جون و
میثم پسر موسسه پر کار که برای همشون آرزوی موفقیت میکنم
و اگر اسم کسی رو از قلم انداخته ام یاد آوری کنه که تو اسامی بگنجونم.
اگه از این مطالب شما هم دارید بازگو کنید و .....